سلام دوستای گلم .حالتون چه طوره مهربونا؟ ...راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.الان این
شکلی شدم...ای بابا.تورو خدا میبینین قبل از اینکه بنویسم همه چی تو مخمه ها الان که میخوام بنویسم همش پریده.این کلمه ها هی از دستم در میرن. ..این چند وقته بیشتر وقتمو با باران
میگذرونم.حتیجمعه ها.روزی ۳ ساعت با همیم.میریم کلاس ان.ال.پی...نسبتا میشه گفت خیلی
خوبه.راستش اولشهیچکدوم تمایل چندانی به رفتن نداشتیم اما الان باید اعتراف کنم که بیشترین
کمکو در زندگیم به من میکنه این کلاس.خدا خیر بده این آقای هورایی رو.من دارم عوض میشم...یعنی
دارم سعی میکنم.بهلطف خدا و حرفای آقای هورایی و حرفای خاله بزرگم و مامانم و یه سری کمک های
داداش مهشاد و دعای شما دوستای گل که الهی فدای همتون بشم و مهربونیای آقاییم
و دلسوزیهای فراوان پدر مادرم و صمیمیت عاشقونشون من رو به بهبودم. راستش باران چند
وقت پیش تو کلاس به من گفت توچرا هی ناراحتی؟هرچی هم ازت میپرسن نمیگی .منم گفتم خودتم
همینجوریی گفت نخیر من خیلی کم پیش میاد.چه طور بشه که ااینطوری شم تازه تو هی تا نصفش
میگی همه رو نگران میکنی بقیشو نمیگی. یهکم با خودم فکر کردم.شاید حق با بارانه.من باید
سکوت کنم.یه عذر خواهی خیلی بزرگ به همتونبدهکارم.منو ببخشین که نگرانتون کردم واقعا عذر
میخوام.اما باور کنین حالم خوب نبود.هیچی حالیمنبود .قول میدم دیگه تکرار نشه .تصمیم دارم برای
همیشه سکوت کنم.و از این به بعد دیگه از درونم نمینویسم.امیدوارم همتون منو بخشیده
باشین.تصمیم دارم به همه ی اتفاقات وحشتناکی که برام افتادو منو شکست به چشم یک موهبت
الهی نگاه کنم.هرچند که خیلی سخته .اما دارم سعی میکنم بهخودم بقبولونم که پشت همه ی
اینا یه مصلحتی هست که من نمیفهمم...شایدم هیچوقت نفهمم.. برام خیلی سخته ...تلاشمو
میکنم.گریه هامو روز به روز کمتر میکنم .دارم دوباره به درس دل میدم.من باید بتونم مگه نه؟خدا
کمکم میکنه مگه نه؟.بگین که آره.تورو خدا بگین.این چند وقت پیشرفتم در پیانو چشم گیر بود.
بدون هیچ معلمی تونستم ۳ تا آهنگو بزنم.اولیش گل گلدون بود که خودم درش آوردم و بدون هیچ
نتی.و بعد از اونم ۲ تا آهنگ از پائیز طلایی به نام های (سرگردان به کنار پائیز رسیدم.)و(آشوب برگ
بود،پائیز بود)خیلینازن آهنگاش. همینطور که از کنار پیانوم رد میشم قربون صدقش میرم.یه حس
خاصی بهم دستمیده...بگذریم.دیروز دوباره با باران رفتیم استخر حال داد.جاتون خالی.این
باران هی کلیدشو مینداخت وسط عمیق زیر آبی میزدیم میرفتیم که بیاریمش.اما اصولا من بهش
نمیرسیدم آخه این باران همچین تو شنا فرضه که میگی یه عمر دوزیست بوده.تازه وقتی کلیدو
برمیداشت ،فرصت نمیداد بیایم بالا،همون زیرانگشتشو میزد به بینیش و واسه من شکلک در میاوردو
دهن کجی میکرد .الهی فدای سر تا پاش بشم خیلی با نمکو نازه.بعدشم که همونجا تو استخر
ساندویچو سیبزمینی خوردیم چون باید میرفتیم کلاس بعدش.تو راهم بابام بهمون بستنی داد.ما هم که
خوردیمحالا رسیدیم کلاس هر دومون سنگین شدیم منم که داشتم از شدت خواب بیهوش
میشدم. خلاصه که هرجور بود دوام آوردیم.و یه چیز دیگه اینکه با کلی تلاش خودمو به ۳۸ رسونده
بودم ..
حالا دوباره دیروز که وزن کردم شدم ۳۷. نمیخوااااااام.من میخوام تپل شم خوب.امروز صبحم که
ساعت.۸ تا ۱۱ کلاس داشتیم منم صبح سرخپوستای قرمز حمله کردن و از اول کلاس از دلدردو کمر دردو
پا درد داشتم میمردم.شاید باورتون نشه اما بندبند انگشتام درد میگیره.خلاصه که نصفه ی کلاس سرمو
از رو پام برداشتم دیدم باران کنارم نیست.بعد از ۱۰ دقیقه اومد با۲ تا کدئین.الهی فدای مهربونیش شم
من اونارو خوردم اما انگاری بدتر شدمخلاصه که ساعت ۱۰ اومدیم بیرون چون واقعا حالم بد
بود.دیشبم با مجید و مهشاد پای تل حرفیدیم و طبق معمول این ۲تا منوسر مسئله ی امداد خودرو اذیت
کردن خوب چه کار کنم؟حالا یک بار من امداد خودرو رو از دور پلیس دیدم مگه اینا منو ول میکنن؟بیچاره
کردن منو .خود مهشادم دیشب یه سوتی داد.گفت:امداد خودرو ایرانخودرو.آی حال کردم.
جاتون خیلی خالی بود.بلاخره تموم شد.دوستون دارم جیگرای من.واسه همتون آرزوهای قشنگ
دارم.ایشالا همیشه سایه ی پدر مادر بالای سرتون باشه.و ایشالا همونطور که خدا همیشه به یاد
شماست،شما هم به یادش باشین،تا بهترین زندگیهارو داشته باشین.حمید جان واسه
تو هم آرزو میکنم به عشقت برسی.از ته دل این آرزو رو واست کردم.یادت باشه که اگه ایمان داشته
باشی به اینکه به هم میرسین،دیگه قطعا به هم میرسین.یاسین جون از تو هم ممنون.ایشالا
همیشهموفق باشی دوست عزیزم.واسه صدفی بهترین آرزوهارو دارم.همینطور واسه باران و مهشاد و
مجید.و واسه همه ی آدما و...واسه خودم .یه چیز دیگه هم هست.یه ریز خواب مار میبینم به
محضی که میخوابم،خواب میبینم بین یه عالمه مارم.نیشم میزنن دور بدنم میپیچن با وحشت از خواب
میپرم خیس عرقم.همه ی بدنم میلرزه.هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر از مار بترسم.اینقدر خواب مار دیدم
که دیگه به محضیم که تو بیداری چشامو به لحظه میبندم،کلی مار میاد جلو نظرم.کسی راه حلی برای
رهایی از کابوس مار سراغ داره؟ممنون میشم اگه کسی کمک کنه.خوب دیگه واقعا بوس بوس.بای

|