تبليغاتX
روزگار من
روزگار من
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
......
خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده

بگذار هر کجا تنفر است،بذر عشق بکارم

هرجا آزردگی است،ببخشایم

هرجا تاریکی است،نور و هرجا غم است،شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که پیش از طلب همدردی،همدردی کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند،دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که میستانیم

و در بخشیدن است که بخشیده میشویم

و در مردن است که حیات ابدی میاببیم

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر دشمن ایمن باشم،بی مهابا به مصاف آن بروم

بگذار به جای آنکه برای تسکین دردم التماس کنم،توانایی غلبه بر آن را داشته باشم

بگذار به جای اینکه در جبهه ی نبرد زندگی به دنبال متحد بگردم،به تواناییهای خود متکی باشم

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم،دل به صبری ببندم که آزادیم را نوید میدهد

عطایی کن تا از بزدلی فاصله بگیرم و رحمت تو را نه تنها در موفقیتهایم بلکه در شکستهایم نیز احساس کنم

 

سلام دوستای گلم.امیدوارم خوب باشین.چه خبرا؟خوش میگذره؟میبینین تورو خدا؟منم شدم پشت کنکوری.نمیخوام خوب.دوست ندارم.اه اه.گند بزنه.جمعه اولین آزمون سنجشمه منم فقط

دین و زندگی دوم خوندم.آخه یکی نیست بگه دختره تو چه قدر سرخوشی.پا شو برو سر درست.اما نه از کسی که این حرفو بزنه خبریه،نه از گوش شنوای بنده.خاک تو سر میشم اگه قبول نشم.نه نه نه.این چه حرفیه؟من قبول میشم.به خودم ایمان دارم.صدف رو میز با غلط گیر نوشته:صدف... با رتبه ی ۴.  کتی هم  نوشته:کتی... با رتبه ی ۱. منم نوشتم:کوفت.  اه اه.حالم بد میشه از بحث درسو کنکور.این مسخره بازیا کدومه؟اصلا من میخوام خونه دار شم.مگه بده؟مایه ی افتخار خانواده و دوستان.چاکریم.خیلی اتفاقات خنده دار افتاده اما حوصله ندارم بگم.بیخیال.فقط بدونین که خیلی خندیدیم.امروزم یه بحث داغ کردیم راجع به س.ک.س ..خیلی خندیدیم.من و صدف . کتی و ایما و

یه زینب دیگه.زنگ تفریح که خاله باران اومد بالا گفت:ای بابا.باز شما تجربیهای کثیف دارین راجع به س.ک.س بحث میکنین؟پا میشم میرما.من بدم میاد.   ولی اونقدر خندیدیم.ایما یه ایده ی خیلی زشت داد در مورد هممون.بگم؟نمیدونم.آخه خیلی زشته.ولی به شوخی گفتا.گفت:من مطمئنم که هیچکدوم زمان ازدواج ب.ا.ک.ر.ه نیستیم.من مطمئنم. هممون الی کتی. یهو کتی نیشش باز شد اما زود بسته شد.آخه ایما گفت:اونم چون مطمئنم کتی رو زود عروس

 میکنن.   اونقدر خندیدم.جای دخترا خالی.چه قدر امروز اطلاعاتم رفت بالا.مثلا فهمیدم که بعضی

ها موقع س.ک.س دوست دارن به هم فحش بدن.خیلی برام عجیب بود.و یه سری اطلاعات دیگه. یه چیز وحشتناککککک.چون اخراجم کردن،ابروهامو گذاشتم در بیاد.خیلی زشت شدم.نمیخوام.شدم ابرو کتلتی.اه اه.من نمیخوام.من اینجوری  نمیخوام.تصمیم گرفتم یه کار قشنگ انجام بدم.میخوام سبیلامم بذارم در بیاد تا روی هرچی پسره کم کنم.همه خیلی بی

حوصله و کم وقت شدیم.هیچکس موهای دست و پاشو نمیزنه.همه پشمالو شدیم.هیچوقت جمعمونو

اینطوری ندیده بودم.خیلی زشته.اه اه.الان که دارم مینویسم دوباره دلم درد گرفته.آآآآ ی دلم.آی.این روزا همش ناخونام کبوده.دکتر میگه مشکل از خونمه.اما آزمایشای خونم نرمال بود.پس چرا اینطوریه ناخونام؟صدف میگه خون آشام شدم.اااااااااااووووووووووووووووووووو.نیاین جلووووو.میخورمتووووون. دیگه واقعا دلم درد گرفته.دارم میرم.دوستون دارم دوستا ی گلم.بوس بوس.بای

لینک


......
امشب از همه چیز بریدم....شاید خدا در خلوتش راهم داد...بعد جوری فراموشش کردم

کاش یک بار دیگر یک بار دیگر مرا به خلوتش دعوت کند چرا که ایمان دارم در این لحظه نه تنها غمگینترین

دختر ایران زمینم،بلکه غمگینترین انسان روی این کره ی خاکیم.و هیچ کس غیر تو مرا درنمیابد.پس بیا

بیا و نجاتم بده.بنده ی کثیفت رو ترک مکن.شاید دوباره روزی پاک شد.این فرصت را از او مگیر.....

لینک


خاطرات درهم برهم

با سلام به جيگراي عزيز.حال شما؟چه خبرا؟خوش ميگذره؟دلم واسه همتون يه ريزه شده بود خوب به سلامتي ما كه عازم سفريم.به مقصد شمال.در 4شنبه صبح.به همراه مامان پاپا  و خواهر كوچولوها.خاله ندا خاله مونا شوهر خاله مونا ماماني و بابا بزرگ با ميني بوس پدر.من كه جدا حوصله ي رفتن ندارم.از دلو دماغ افتادم.شدم يه دختري كه جسما 17 سالشه اما روحش پير  ...پير تر از هر روحی كه ميشناسن.هر شب قبل خواب گريه ميكنم.خوابم نميبره.چشامو ميبندمو حس ميكنم خدا شونه داره منم سرمو گذاشتم رو شونشو خدا بغلم كرده.حس ميكنم ميتونم شبها غم و

غصه ي بزرگمو بسپارم دست خدا و يه خوابي بكنم تا يكم دور شم.هر روز صبح دلم نميخواد پا شم.دلم نميخواد چشامو باز كنم.دلم ميخواد همينطور كه خوابم برم پيش خدا و بر نگردم.چند

 شب پيش كه داشتيم قبل از خواب با نگار نوشين دعا ميكرديم نوشين كه از هممون كوچيكتره گفت:خدا جوني خداي مهربون مرسي كه ما با هميم.مرسي كه داريم با هم زندگي ميكنيم.خدايا مرسي به خاطر اين مامان باباي خوب كه حاضر نيستيم با كل دنيا عوضشون كنيم.خدايا مرسي كه هممون سالميم خدايا مرسي كه نگين اينقدر خواهر خوبيه.اينقدر به فكرمونه خدايا به خاطر همه جي مرسي.تو صداش يه بغضي بود.وقتي دعا كردنمون تموم شد پا شدم كه هردوشونو ببوسم آخه من عادت دارم.گونه هاي هردوشون خيس بود.وقتي نگارو بوسيدم دستمو گرفتو كفت:نگين جوني ميدوني بزرگترين آرزوم چيه؟اينه كه هممون با هم بميريم.نوشينم گفت آره آره چه آرزوي خوبي.منم به هردوشون گفتم:دفعه ي

 آخرتون بود كه از مرگ گفتينا مرگ چيز خوببيه بزرگترين نعمته  اما تا وقتي زنده ايم حق ندارين به مرگ فكر كنين.نوشين گفت:نگين بهشت چيه؟چه شكليه؟واقعه اونجا آدماي خوب قصر دارن؟منم

گفتم:نميدونم من كه نرفتم.اما فكر نميكنم بهشت قصر داشته باشه.فكر كنين يه آدم كاراي خوب بكنه

بعد بره بهشت تا آخر زمان تا جايي كه زمان هست تو قصر باشه و از شير و عسل بخوره.خوب آخرش كه

چي؟من فكر ميكنم اگه يه آدمي خوب باشه وقتي ميميره روحش ميره و جزئي از خدا ميشه اين يعني بهست اگه بد باشه روحش سياهه و سياهي به نور و خدا نميپيونده خدا روحشو ول ميكنه اينم ميشه جهنم.هر دوشون خيلي خوب درك كردن كه بهشت معنيش ماديات

نيست.نوشين گفت:نگين من خيلي كاراي بد كردم خدا منو نميخواد روحمو ول ميكنه و زد زير گريه منم كفتم نه تو هنوز كوچولويي خيلي جا داري خدا بچه هارو خيلي دوست داره.نوشين گفت

نگين بهم قول ميدي كه خدا دوستم داره.منم گفتم آره خيالت راحت.خيلي دوست داره.بهدشم رفتم رو تختمو كسي اشكامو نديد....خدايا تو دل اين بچه ها چي ميگذره؟

خوب ديشب خانواده ي آقايي بعد افطار اومدن خونه ي ما.آقايي ميگفت كه پاپاش گفته زشته

 شيريني بخريم چون هم دختر اونا بزرگه هم پسر ما.ممكنه فكر بد كنن صورت خوشي نداره.بياين يه كاري كنيم اصلا مجيدو نبريم مجيد نيا.آقايي داشته سكته ميكرده كه باز طبق معمول مريم كمك كرده و گفته نه باباچه كاريه و بحثو عوض كرده.خلاصه كه اومدن خونمون منم

 كه جدا دستام درد ميكرد چون به گفته ي مامان   همه ي برگهاي تو خونرو با پنبه و پارافين كشيده بودم تا براق شه.خلاصه كه با اومدنشون دلم بيشتر واسه آقايي تنگيد اصلا نتونستم نگاش كنم

وقتي دقت كردم ديدم كه بابام يه ريز به آقايي نگاه ميكنه كه يه وقت به من نگاه نكنه باباي خودشم يه ريز داشت به منو آقايي نگاه ميكرد.ميخواستم بگم اي بابا خوب دلم تركيد كه بزارين يه كم آقاييمو نگاه كنم.الهي فداش شم ماميم گفت آقا مجيد چرا هيچي نميخورين؟گفت دهنم آفت زده.آقايي جوني الهي واست بميرم.ايشالا زودي خوب شه آفتت.

 

رتبه ي كنكور منم افتضاح شد يه چيزي تو همون مايه هاي صدف.آخه آنتخاباي منم مثل صدف بود منم فقط 100 تا تا مامايي رشت فاصله داشتم.اون زير زير نوشته بود نتيجه ي نهايي:مردود علمي.نميخواااااام.من مردود علمي نيستم.نميخوام.نميخوام.

 

چند روز پيش به هواي خونه ي ايما رفتم با آقايي بيرون.خيلي خوش گذشت جاتون خالي.فقط كارت nlp رو جا گذاشتمو كلي حالم گرفت.ايما و صدفي هم كلي نگرانم بودن آخه قدم به قدم گشت ارشاد ايستاده بود و بايد بگم كه خودمم يه جورايي كوفتم شد از شدت ترس.دفعه ي اولم بود دودر كردم خوب.

 

خوب ديگه ببخشيد طولاني شد.گفتم دارم ميرم مسافرت يك يه هفته اي نيستم بزار طولاني بنويسمدوستون دارم دوستاي گلم.همتونو.آقايي   باران  صدفي  داداشي حميد  ياسين ... همتونوخدا جونم

خدايا مرسي به خاطر همه چي.به خاطر خواهراي خوبو پاكم.به خاطر مامان باباي گلم.به خاطر دوستام كه ايمان دارم بهترين دوستاي دنيا رو من دارم.خدايا به همه ي

 ما كمك كن.خدايا مارو رها نكن.خدايا كمك كن اوضاع منو صدفو باران مثل قبل شه.مثل همون روزاوخدايا مرسي به خاطر همه چي.خدايا من هرشب آرزو ميكنم چيزايي رو كه ميخوام .هي پيله ميشم مبادا اگه به صلاحم نيست بهم بديا.خدايا مبادا ازم خسته بشيا.خدايا دوست دارم.اندازه ي  اندازه اي  كه قابل  اندازه گيري  نيست.

 

 

لینک


بدون شکلک.از بس که من تنبلم،دعا کنین واسم
هههههههههههاااااا،سلام.احوال شما؟خوبین؟دلم واسه همتون خیلی تنگولیده بوسبوسیا.چه

خبرا؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟دماغتون چاقه؟شکماتون گنده است؟ووووووووووووووااااااااااااای ی ی ی 

چه قد امروز خندیدم از یاداوری سوتی های باران.همش زشته.الان دارم همزمان پای تلفن باهاش

میحرفم،داره فحشم میده که ننویس،یه کم شخصیت داشته باش/ولی ی ی ی  همه میدونن که من پررو

هستم.خوب میریم سراغ سوتی های دوستان.از داداش مهشاد عزیز شروع میکنیم

 

۱)به منو(meno)گفت:(mano) .سوتي شماره 2 داداش ميخواست بگه من اگه شهردار بودم...گفت:من

اه شهردار بودم....(من تا سر حد خفه شدن خنديدم)...با صرف نظر از بقيه سوتيهاي نوشتاري

 

2)باران عزيز:اي باران  جان جيگر خداي سوتي هستي خبر نداري.بهش گفتم چرا تنت ريخته بيرون؟گفت

 نميدونم.شب پا شدم،صبح خوابيدم،ديدم تنم اينطوري شده...يه سوتي خيلي زشته ديگه هم داد كه

واقعا روم نميشه بگم.الان بعد از اين جمله يه ماجراي خنده دار نوشتم كه خيلي زشت هست،اما اعتراف

ميكنم كه پاكش كردم.واقعا روم نشد.راجع به من و باران بود.بقيه سوتيهاشم يادم نيست

 

۳)آقايي:متاسفانه سوتي هاي اونم يادم رفته.باران،داداش،كمك كنين

چند روز پيش خونه ي باران اينا بودم.نزديك بود باران بزنه ناكارم كنه.تو لاك استون ريخت و به حالت

وحشيانه اي تكون ميداد كه يهو سر پلاستيكيش دستش موند و لاك پرتاب شد روي ميز و پريد هوا و افتاد

تو بغلم و صداي بدي كرد.خدا رحمم كرد.

 

خوب حالا بريم سراغ بزرگترين حماقت هايي كه كردم.مثل احمقا سوغاتي آقايي رو به مامي نشون

دادم.اونم چيز خاصي نگفت و حالا پشيمونم.آخه من احمق اگه نگم،خوابم نميبره.خلم ديگه.نه؟و فرداشم

 فهميدم كه مامانم به پاپام هم گفته.خوشبختانه پدرم خيلي روشن فكره.و از اونجايي كه ما و خانواده

ي آقايي تقريبا دوستاي خانوادگي هستيم،مامان پاپا فكر ميكنن آقايي از من خوشش مياد.همين.و

نميدونن كه ما دوستيم.و اگر بفهمن،كله ي بنده كنده است. و حالا بزرگترين حماقت سال كه بازم به من

ديوونه تعلق داره.از اين قراره: از اونجايي كه ۵شنبه ها شب مكالمه ي mtn مجانیه و اون شبها در اتاقم با

 آقایی و گاهی اوقاتم با داداش مهشاد میحرفم (به صورت پچ پچ) ۵شنبه ی پیش  با مامیم گفتم مامان

حالا که مستاجر پایین رفته،امشب مکالمه ایرانسل مجانییه من میرم پایین که با مریم و ملیحه(خواهرای

آقایی) حرف بزنیم نزدیک های ۲ که بشه،میام بالا.مامیمم گفت برو.خلاصه نصفه ی حرف زدنم مامیو

دیدم که بی صدا اومده بود پایین.منم سریع قطع کردم.گفت:کی بود؟     -مریم    -نگین مرگ من مریم

 بود؟  کلی خودمو آماده کردم که بگم مهشاد بود اما نمیدونم چرا بی اختیار کلمه ی مجید اومد تو

دهنم.مامانم گفت نگین این وقت شب؟با مجید؟؟؟ چی میگین شما؟ منم وقتی حول میشم،صدام قطع

 و وصل میشه.دیگه خودتون منو تجسم کنین.منم کلی  شعر تف دادم که آره،بحث

دیپلم کاردانی بوده و اینا که خوشبختانه موفق شدم فکر کنم.البته با مریم هماهنگ کردیم که بگیم ۳

نفری داشتیم حرف میزدیم. 

من خیلی خوشحالم آخه بلاخره ترم تابستونی آقایی تموم شد و برگشت مشهد.الهی که فداش

شم.اونقده دوستش دارم...خیلی نازو مهربونه آقایی نازم،فدات شم ،دوست دارم نازنازی من.عشق منی

 تو.البته از وقتی اومده،هنوز ندیدمش.دعا کنین زودتر

ببینمش.در ضمن به کمک باران جون فهمیدیم که هورایی نبوده بلکه حورایی بوده./خوب اینم از سوتی

من.

صدف جونم خیلی دوست دارم دوست نازو مهربونم.فرشته خانوم ناز.تو از بهترینایی.دوست دارم.

واسه همه دوستای گلی که رتبه های خشمل آوردن(از جمله باگ عزیز )خیلی خوشحالم.و همچنین

داداش جونی.آآآآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ،من شیرینی می ی ی ی ی خ خ خ خ خ و و و و و ا ا ا ا م م م م م

با آرزوی خوشحالی واسه همتون.من برای همتون از صمیم قلب دلی شاد آرزو میکنم.دوستای گلم از

 جمله

 حمید و یاسین عزیز و همه ی دوست جونایی که اسمتون یادم نیست،بدونین که دوستون دارم.روی ماه

همتونو میبوسم بوس بوس بوس بوس.بای بای

دلم نمیاد نگم بزارین بگم.من ۲ جا خانواده رو نوشتم خوانواده.داداش زنگید کلی بهم خندید منم اومدم

درستش کردم.خاک بر سرم.مثلا دیپلم تجربی دارم.حالا میتونین بخندین جیگرا

لینک


تحول
سلام دوستای گلم.حالتون چه طوره مهربونا؟...راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.الان این

شکلی شدم...ای بابا.تورو خدا میبینین قبل از اینکه بنویسم همه چی تو مخمه ها الان که میخوام بنویسم همش پریده.این کلمه ها هی از دستم در میرن...این چند وقته بیشتر وقتمو با باران

میگذرونم.حتیجمعه ها.روزی ۳ ساعت با همیم.میریم کلاس ان.ال.پی...نسبتا میشه گفت خیلی

خوبه.راستش اولشهیچکدوم تمایل چندانی به رفتن نداشتیم اما الان باید اعتراف کنم که بیشترین

 کمکو در زندگیم به من میکنه این کلاس.خدا خیر بده این آقای هورایی رو.من دارم عوض میشم...یعنی

دارم سعی میکنم.بهلطف خدا و حرفای آقای هورایی و حرفای خاله بزرگم و مامانم و یه سری کمک های

داداش مهشاد و دعای شما دوستای گل که الهی فدای همتون بشم و مهربونیای آقاییم

و دلسوزیهای فراوان پدر مادرم و صمیمیت عاشقونشون من رو به بهبودم.راستش باران چند

وقت پیش تو کلاس به من گفت توچرا هی ناراحتی؟هرچی هم ازت میپرسن نمیگی .منم گفتم خودتم

همینجوریی گفت نخیر من خیلی کم پیش میاد.چه طور بشه که ااینطوری شم تازه تو هی تا نصفش

میگی همه رو نگران میکنی بقیشو نمیگی.یهکم با خودم فکر کردم.شاید حق با بارانه.من باید

سکوت کنم.یه عذر خواهی خیلی بزرگ به همتونبدهکارم.منو ببخشین که نگرانتون کردم واقعا عذر

میخوام.اما باور کنین حالم خوب نبود.هیچی حالیمنبود .قول میدم دیگه تکرار نشه.تصمیم دارم برای

همیشه سکوت کنم.و از این به بعد دیگه از درونم نمینویسم.امیدوارم همتون منو بخشیده

باشین.تصمیم دارم به همه ی اتفاقات وحشتناکی که برام افتادو منو شکست به چشم یک موهبت

الهی نگاه کنم.هرچند که خیلی سخته.اما دارم سعی میکنم بهخودم بقبولونم که پشت همه ی

اینا یه مصلحتی هست که من نمیفهمم...شایدم هیچوقت نفهمم.. برام خیلی سخته ...تلاشمو

میکنم.گریه هامو روز به روز کمتر میکنم.دارم دوباره به درس دل میدم.من باید بتونم مگه نه؟خدا

کمکم میکنه مگه نه؟.بگین که آره.تورو خدا بگین.این چند وقت پیشرفتم در پیانو چشم گیر بود.

بدون هیچ معلمی تونستم ۳ تا آهنگو بزنم.اولیش گل گلدون بود که خودم درش آوردم و بدون هیچ

نتی.و بعد از اونم ۲ تا آهنگ از پائیز طلایی به نام های (سرگردان به کنار پائیز رسیدم.)و(آشوب برگ

بود،پائیز بود)خیلینازن آهنگاش.Heart Smileهمینطور که از کنار پیانوم رد میشم قربون صدقش میرم.یه حس

خاصی بهم دستمیده...بگذریم.دیروز دوباره با باران رفتیم استخر Cheerleaderحال داد.جاتون خالی.این

باران هی کلیدشو مینداخت وسط عمیق زیر آبی میزدیم میرفتیم که بیاریمش.اما اصولا من بهش

نمیرسیدم آخه این باران همچین تو شنا فرضه که میگی یه عمر دوزیست بوده.تازه وقتی کلیدو

برمیداشت ،فرصت نمیداد بیایم بالا،همون زیرانگشتشو میزد به بینیش و واسه من شکلک در میاوردو

دهن کجی میکرد.الهی فدای سر تا پاش بشم خیلی با نمکو نازه.بعدشم که همونجا تو استخر

ساندویچو سیبزمینی خوردیم چون باید میرفتیم کلاس بعدش.تو راهم بابام بهمون بستنی داد.ما هم که

خوردیمحالا رسیدیم کلاس هر دومون سنگین شدیم Sumo Wrestlerمنم که داشتم از شدت خواب بیهوش

میشدم.خلاصه که هرجور بود دوام آوردیم.و یه چیز دیگه اینکه با کلی تلاش خودمو به ۳۸ رسونده

بودم..

حالا دوباره دیروز که وزن کردم شدم ۳۷.نمیخوااااااام.من میخوام تپل شم خوب.امروز صبحم که

ساعت.۸ تا ۱۱ کلاس داشتیم منم صبح سرخپوستای قرمز حمله کردن و از اول کلاس از دلدردو کمر دردو

پا درد داشتم میمردم.شاید باورتون نشه اما بندبند انگشتام درد میگیره.خلاصه که نصفه ی کلاس سرمو

 از رو پام برداشتم دیدم باران کنارم نیست.بعد از ۱۰ دقیقه اومد با۲ تا کدئین.الهی فدای مهربونیش شم

من اونارو خوردم اما انگاری بدتر شدمخلاصه که ساعت ۱۰اومدیم بیرون چون واقعا حالم بد

بود.دیشبم با مجید و مهشاد پای تل حرفیدیم و طبق معمول این ۲تا منوسر مسئله ی امداد خودرو اذیت

 کردن خوب چه کار کنم؟حالا یک بار من امداد خودرو رو از دور پلیس دیدم مگه اینا منو ول میکنن؟بیچاره

 

کردن منو.خود مهشادم  دیشب یه سوتی داد.گفت:امداد خودرو ایرانخودرو.آی حال کردم.

جاتون خیلی خالی بود.بلاخره تموم شد.دوستون دارم جیگرای من.واسه همتون آرزوهای قشنگ

 دارم.ایشالا همیشه سایه ی پدر مادر بالای سرتون باشه.و ایشالا همونطور که خدا همیشه به یاد

شماست،شما هم به یادش باشین،تا بهترین زندگیهارو داشته باشین.حمید جان واسه

 

تو هم آرزو میکنم به عشقت برسی.از ته دل این آرزو رو واست کردم.یادت باشه که اگه ایمان داشته

باشی به اینکه به هم میرسین،دیگه قطعا به هم میرسین.یاسین جون از تو هم ممنون.ایشالا

همیشهموفق باشی دوست عزیزم.واسه صدفی بهترین آرزوهارو دارم.همینطور واسه باران و مهشاد و

مجید.و واسه همه ی آدما و...واسه خودم Hello.یه چیز دیگه هم هست.یه ریز خواب مار میبینم به

 

محضی که میخوابم،خواب میبینم بین یه عالمه مارم.نیشم میزنن دور بدنم میپیچن با وحشت از خواب

میپرم خیس عرقم.همه ی بدنم میلرزه.هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر از مار بترسم.اینقدر خواب مار دیدم

 که دیگه به محضیم که تو بیداری چشامو به لحظه میبندم،کلی مار میاد جلو نظرم.کسی راه حلی برای

رهایی از کابوس مار سراغ داره؟ممنون میشم اگه کسی کمک کنه.خوب دیگه واقعا بوس بوس.بای

Flower

لینک


عذاب وجدان
سلام دوستاي گلم.مگه واسم دعا نكردين؟....تموم شد.باختم.اون 2راهي.اگه راه اول و انتخاب ميكردم

راه درست بود اما بايد بار عذاب وجدانو تا آخر عمر به دوش ميكشيدم.راه دوم هم غلط بود..خوب منم

اولي رو انتخاب كردم.حالا يك ثانيه اين عذاب وجدان رهام نميكنه.يك ثانيه راحتم نميذاره.فكر كنم ديگه

دوران خوش زندگيم تموم شد.17 سال بدون هيچ ناراحتي زندگي كردم.مثل اينكه ديگه سهم من تموم

شد..هرگز نميتونم از ته قلبم خودمو ببخشم.دلم ميخواد گم و گور شم.توي اين وضعيت مامان يكي از

دوستام زنگ زد خونه ي ما و يك سري حرفارو به مامانم زد.و مامان منم خوب حرف دلشو زد و اون خانوم

حالا راجع به من فكرهاي بد ميكنه.چرا؟چون مامانم آزادم گذاشته.وقتي ديدم دوستمم داره از مامانش

طرفداري ميكنه دلم شكست ولي به روي خودم نياوردم آخه خوب اونم حق داره.هرچي باشه

مامانشه..سعي ميكنم به روي خودم نيارم اينكه اين چند وقت چه قدر ازاين حرفا غصه خوردم.اينكه (با

نكين نري بيرون ها اين دختره مامانش


آزادش گذاشته معلوم نيست چي از آب در اومده..معلوم نيست چه دختري باشه.)يا مامان اون يكي(با

نگين بيرون نميري استخر نميري با اين خوانواده رفت آمد نميكني مگه آدم قحطيه؟با نگين كلاس نميري

استخر نميري نگين فلان..نگين قلان..)هر روز ميگن اما به روي خودم نميارم كه حرفاشون مثل خنجر تو

دلم فرو ميشه.سخته.نه؟و اين 2راهي يك طرف و اين فكراي بد راجع به من و رفتن مجيد به بهشهر يك

طرف ديگه.دلم ديگه داره ميتركه.داره سوراخ سوراخ ميشه.داداش مهشاد كه الهي قربون سر تا پاش

بشم كه چه قدر به فكرمه چه قدر سعي داره كمكم كنه. ولي بيچاره نميتونه خوب.الهي كه من قربون

مهربونياش بشم.خدا حفظش كنه.و باران كه خيلي مهربونه اونم خيلي كمك ميكنه.و همينطور صدفي.تو

اين چند وقت فقط يه بار از ته دل خنديدم.اونم موقعي بود كه با باران رفتم استخر.داتشتيم انگشتاي

دستامونو مقايسه ميكرديم كه من گفتم:ووووووووووواااااااااااااااااااي ي ي ي ي ي باران تو چه قدر انگشت

كوچيكت تپله...اونم خيلي جدي خودشو تبرعه كردو گفت:خوب اومديم استخر آب كشيده ديگه...بعدشم

به لبخند مضحك زد منم واقعا خنديدم.حالا يكي نيست بگه كه خودم با اين انگشتاي كج و معوجم چرا به

مردم گير ميدم؟هر كدوم از انگشتام به يه راهي رفتن.ديگه حرفام تموم شد.حالا سبكتر شدم.ببخشيد

اگه ناراحت شدين.دوستون دارم.واسم دعا كنين.باي.  

 

لینک


دو راهی
سلام.بزرگترين دو راهي زندگي.دارم ميجنگم.دارم سخت ميجنگم.هر روز ضعيف تر از روز قبل.برام

زوده.بابا من هنوز بچه ام.به خدا بزرگ نشدم.چرا اين خدا نميفهمه؟چرا ميخواد من مثل آدم بزرگا رفتار

كنم؟اشكام گرگر ميريزه.بند نمياد.قربون مامان جونم بشم كه اينقدر خوب و مهربونه.بيچاره چه قدر سعي

ميكنه كمكم كنه.اما نميشه.نميتونه.آرزو ميكنم كاش من آدم نبودم.كاش يه جيزه ديگه بودم.كاش

نبودم.ديگه نميتونم.نميتونم.نميتونم.فكرم از كار افتاده.فقط اشكامه كار ميكنه.كاش زودتر بميرم.يه زماني

 اين وبلاگو ساختم.آدرسشو به صدف و باران و مهشاد و مجيد دادم.گفتم ميخوام آزاد بنويسم راحت

بنويسم.اما دروغه.من نميتونم.من ضعيفم.من هنوز بچه ام.همه ي قدرت هام از بين رفته.تورو خدا دعا

كنين مرگ بياد سراغم.منو با خودش ببره.يه جايي ميخوام برم كه هيچ كس نباشه.دلم ميخواد يه روزو

بدون دغدغه ي فكري بگذرونم.ببين چه بلايي سرم اومد.تو چه سني...تو حساس ترين سال زندگيم.مگه

من ديگه ميتونم درس بخونم؟مگه من..نگين..فرزند اول اين خوانواده ديگه ميتونم مامان بابامو به

آرزوهاشون برسونم.نه.نگين ديگه تموم شد.3 سال جنگيد...ديگه نميتونه.ديگه از پا افتادنزديك ترين

دوستام نفهميدن .بروز ندادم.اون روز باران ميگه نگين تو حرف دلتو راحت ميگي.من ..خانومي و صدف

نه.نميگيم. دلم ميخواست داد بزنم كه اي باران جان كجاي كاري ؟مگه شماها منو ميشناسين؟مگه

ميفهمين؟يا تو صدفي؟يا تو مهشاد؟يا حتي تو مجيد؟ نه بابا.من كجا شما كجا..شما منو نميشناسين.5

سال با صدفي دوست بودم و دم نزدم.با باران 3 ساله كه دوستمو نگفتم.به مامانم تازه امروز گفتم.البته

شما ها كه مقصر نيستسن من خودم نگفتم.شما گلين.مهربونين.پاكين.به خدا عاشق هر چهار

تاتونم.منو دوستم دارين؟دارين.احساس ميكنم دارين.پس الكه دوستم دارين دعا كنين كه من زود خلاص

شم.زود.فوقش همه يه مدت گريه ميكنن.بعدش من فراموش ميشم.خيلي واسم ناراحت كننده است كه

وقتي ميميرم كسي نميفهمه كه  كي بودم؟چي بودم؟ولي عيبي نداره.اينم از قسمت من.پس واسم

دعا كنين كه زودتر بميرم.همين روزا.....تورو خدا

 

لینک


دیر کردم ببخشبد
سلام سلام.خوب هستين؟...بستين؟...بابا بلاخره بستين يا نبستين؟اگه بستين كه آفرين .اگه نبستين

 پاشين برين ببندين.چه خبرا؟بببخشيد از اين همه تاخير.كارناممو گرفتم.به سلامتي هيچي  زير 11.5

ندارم.راضي نيستم...اما خوب امسال همه ريدن آخه ظاهرا خيلي سخت بود خوووووووب.ماميم قول داد

اگه هيچيو نيفتم بذاره يه دفعه ي ديگه برم كوهنوردي.حالا من يكشنبه كارناممو گرفتم و فقط اين جمعه

ميتونم برم چون جمعه ي ديگه كنكور دارم.از شنبشم مدرسه.از شانس گندمم اين هفته قرار واسه ي

من هفته ي توت فرنگي باشه به قول ايما.و سرخپوستاي قرمز حمله ميكنن.منم دارم از ديروز مثل خر

ورجه وورجه ميكنم كه زودتر بشم كه حداقل جمعه پنجمم باشه چون خونريزي من فاجعه است.فكر نكنم

كسي مثل من باشه.هميشه احساس ميكنم خونهاي بدنم داره تموم ميشه.تورو خدا دعا كنين امروز

بشم.تورو خدا.راستي هفته ي پيش صبح ساعت 9 رفتم خونه ي باران اينا.12 شب كه ميخواستم

برگردم كبك رضا خروس میخوند.كه آخ جون اين دختره داره ميره.صبح كه رفتم هنوز رضا خواب بود.وارد

اتاقش كه شدم اين شكلي شدم.چشمتون روز بد نبينه.بيخيال.نميگم.خلاصه كه رضا يه گوشه خوابيده

بود منم هرچي گفتم بلند شو گوش نداد با يه بالش كوبوندم تو سرش.اونم كلي تهديد كرد كه بذار من

پاشم.حساب تورو ميرسم.كه بهدشم هيچ گهي نخوردو نشست پاي سيستمش.شب هم من اصلا به

نگاه هاي عصباني اين بشر اهميت ندادم و خيلي خونسرد نشستم پشت ميز و شروع كردم به خوردن

شام كه مرغ سوخاري بود و من خيلي دوست دارم و خيلي چسبيد و جاي شما خالي.فردا صبحش زنگ

 زدم به باران مكالممون


هاااااااااااا سلام خوبي؟


سلااااااااااااام نگين خانوم احوال؟


خوبم.مرسي ديروز خيلي خوش گذشت.من ميخوام دوباره بيام.كي بيام؟


هروقت دوست داري .فردا بيا


هورا باشه.ولي بگما..اگه غذاي خوشمزه درست نكنين ميرمااااا(تهديدم ميكنم...آخه ديگه چه قدر

پررويي؟


خوب چه كار كنم؟من خيلي شكمو هستم.يه ريز سر يخچالم.همش دوست دارم چيزاي خوشمزه

بخورم.بر خلاف هيكل ظريفم اشتهام مثل غوله.دلم واسه صدفي تنگيده.بنابر دلايلي صحيح هست كه

الان نزنگم خونشون.البته فكر كنم هنوز دبي باشه.با باران هم كه اكثر روزها پاي تلفنم


راستي منم شايد با باران برم حرم و واسه ي كنكور همتون دعا كنم.امن 19 ارديبهشت تولد گرفتمو همه

 از جمله باران صدف ايما زهرا زينب كتي و....اومدن خونمون.جاي همه خالي..تازگیهاخيلي

چيز هاي زيادي راجع به ديگران به من اثبات شد.فهميدم كه آدما همه ازد ور قشنگن.وقتي ميري

نزديكشون چه قدر حالتو به هم ميزنن.چه قدر گندشون در مياد.تو اين 2 ماه گذشته خيلي ها اين طوري

دستشون رو شد.به هيچ كس نميشه اعتماد كرد.آدما پست ترين هستن.حالم از همه به هم

ميخوره.هوس ديدن كسي و ندارم.مگر فقط چند نفر.بيشتر وقتمو تو اتاقم گذروندم.ديگه خيلي كم سراغ

پيانوم ميرم.خيلي كم.نميدونم جرا اينطوري شدم.خيلي كم به خودم ميرسم.پاپام هر روز به شوخي

ميگه نگين كسي نميگيرت ها.منم حوصله ندارم نگهت دارما.دلم ميخواد يه بار ديگه مدرسه ها باز

شه.من و صدف و باران و ايما و كتي هممون دور هم جمع شيم.طي يه مسئله كه به وجود اومد علاقم به

 آقاييم خيلي كم شد به خودشم گفتم.و حرفايي كه بعدش زد هنوز كه هنوزه تو گوشم زنگ ميزنه.هرگز از

 ذهنم پاك نميشه.و من هرگز  مثل قبل نميتونم باشم.دوستش دارم چون استثنايي هست اما....اونقدر

بد كرد كه ...حرفي براي گفتن ندارم.وزنم داره روز به روز كمتر ميشه و الان 37 كيلو هستم.خودمو كه تو

آيينه نگاه ميكنم حالم به هم ميخوره.فقط استخون خالي شدم.همه منو با لباس ميبينن و تعريف ميكنن

 كه خوش به حالش لاغره خوش اندامه.كسي كه منو بدون لباس نديده.لا انواع رژيم هاي غذايي انوع

پودر هاي اشتها آور انواع تغذيه هاي سالم.نه خير.دست بشو نيستم كه نيستم.اعصابم خيلي به هم

ريخته است.خيلي ها باعث ميشن.از جمله آقاييمو .....و خيلي هاي ديگه و كس هاي ديگه.واسه

مشكلات ديگران خيلي غصه ميخورم.نميتونم.تو خونمه.سرشتمه.اصلا آروم نيستم و آرامش ندارمبابام

ميگه نگين بیا يه كم اوستا بخون اگه ديدي حال و روزتو عوض ميكنه حتي زرتشتي شو.اما من

حوصلشو ندارم.ذهنم هيچي نميگيره.من آدمي بودم كه اصلا جلوي ديگران گريه نميكردم.خيلي كم پيش

 ميومد.هرگز خانوادم اشك هاي منو نميديدن.اما حالا.با هر تلنگر كوچيك نميتونم مقاومت كنم.اشكم

سرازير ميشه.همه اشكامو ميبينن.از اينئ حالت متنفرم.متنفرم كه ديگه نميتونم خودمو كنترل كنم.اين

افتضاحه.خوب دوستاي گلم.واسه همتون بهترين آرزوهارو دارم.بهترين.اول از همه واسه داداش مهشاد

گل كه ايشالا هر جايي كه ميخواد هر رشته اي كه ميخواد قبول شه.و وتااسه ي بقيتون كه كنكور دارين

همينطور واسه ي همه ي دوستام بهترين آرزوها.صدفي و باران جوني دوستون دارم قد همه قشنگيا.و

براي همه ي آدماي زمين آرزو ميكنم كه به بهترين چيزها برسن.و زيبا زندگي كنن و لذت ببرن.دوستون

دارم.باي.

لینک


يه ريز بد شانسي
سلام به دوستاي عزيزو نازم.حال شما؟خوب هستين؟چرا...نبستين؟چرا؟واقعا چرا؟(قول ميدم دفعه ي بعد كامل بنويسم)خوب بريم سراغ خاطره ها.نميدونم از كجا شروع كنم.ميريم سراغ پريروز.از مدرسه اومدم

.مامانم گفت نميخواي بياي عروسي؟

 من:عروسي؟عروسي كي؟

مامان:دامادی جواد دیگه(پسر دختر خاله ی مامیم.ما با هم خیلی رفت و آمد داریم)

من:ای پاپا.من اگه شانس داشتم اسممو میذاشتين لوک خوش شانس.فردا امتحان زبان فارسی داریم از نیمه ی دوم کتاب.منم تا حالا نخوندمشون.

خلاصه که تصمیم گرفتم  نرم.رفتم حمام.اومدم به چرتی زدم که بعدش بشینم سر درسم...از خواب که پا شدم خاله ندا اومده بود خونمون که از اینجا با مامیم اینا بره عروسی(کوچکترین خالمه.تازه ازدواج کرده.۲۵ سالشه.ما خیلی با هم صمیمی هستیم.)وقتی فهمید من نمیام،شروع کرد به اخفال کردن من ،به همراه مامانمو نگارو نوشین،که اینا باهالن.پا شو بیا..خوش میگذره.خلاصه منم که انعطاف پذیر...پا شدم مثل سر خوشا رفتم.وسط مجلس داماد اومد بالا به همراه پسر خاله ی رقاصش(که اسمش امیده و میشه اون یکی پسر دختر خاله ی مامانم)(وای که چه قدر خندیدم.منو صدفو باران با جمله ی قبلی کلی خاطره داریم).خلاصه من از اون جا که یه تاپ پوشیده بودم به همراه یه دامن کوتاه که تا زیر ب.ا.س.ن.م بود،مانتومو انداختم رو پام شالمم انداختم رو شونه هام.خلاصه که همه داشتن وسط میرقصیدن...مامانم...خاله حمیدم...خاله مونا...پسرا و بقیه ی دخترا.یه هو مامانم منو کشید وسط.منم مانتوم از رو پام افتاد،دیدم خیلی ضایعه با این دامن کوتاه شال رو شونه هام باشه...دیگه اونم برداشتمو طبیعیش کردم.ندا هم یه ریز واسم سر تکون داد که بیا بشین واست حرف در میارن...خودش نشسته بود چون لباسش رکابی بود یه شال انداخته بود دورش که یه هو دختر خاله ی مامانم(که دختر خاله ی ندا هم میشه)(دوباره مردم از خنده)شالشو کشیدو آوردش وسط.ندا هم دید خیلی ضایعه شزوع کرد به رقصیدن منم مثل خودش واسش سر تکون دادمو رقصیدم.اینقدر خندیدم.جای همتون خالی.خلاصه که برگشتیم خونه و منم خوابیدم.درسم بي درس.اما امتحانمو خوب دادم.چون معلمه نا مردی کرده بودو از اول کتاب گرفته بود.منم یه چیزایی یادم بود کلی هم با روهینا همفکری کردیمو خلاصه امتحان خوبی شد.من از صبحش بدنم درد میکرد.از مدرسه که اومدم مامیم گفت یه جرت بزن و پا شو امتحان زمینتو بخون.آخه امروز امتحان زمین داشتیم.من که از خواب پا شدم.دیدم اینقدر سر دردو بدن درد دارم که فقط دلم میخواست بشینم های های گریه کنم.خلاصه رفتیم دکترو آمپول نوش جان کردیم.که نمیدونم چرا اینقدر درد  داشت.امروزم نرفتم.الانم دارم از سر دردو بدن درد میمیرم.علاوه بر اون حالت تهوع هم اضافه شده و من هي نصفه ي نوشتن گلاب به روتون ميرم دستشويي و بالا ميارم.من واقعا نمیدونم چه مرگمه.چرا امسال اینطوری شدم.یه ریز مریضیو درد های مختلف.یه روزو با سلامتی کامل پشت سر نذاشتم.دلم داره به حال خودم  میسوزه.راستی من دیروز مامیمو بغل کردم و کلی گریه کردم.دست خودم نیست.آخه هر وقت بغلش میکنم اشکام بی اختیار میریزه.میدونم که ایناها خیلی زود تموم میشه.شب نشستم تا پاپام از سر کارش بیادو من سرمو بزارم رو پاش تا برام نی بزنه.اینقدر سوزناک میزنه.همه ی موهای تنم سیخ میشه.نمیدونم چرا یه مدتیه اینقدر خسته هم.بی حوصله هم.به قول جبران خلیل جبران:گویی با سکوت انس گرفته هم.حوصله ی دیدن مردم را ندارم.احساس نیکنم منتظر چیز تازه و غریبی هستم که بخش نا سوخته ی روحم را بسوزاند....کاش میتوانستم سرم را به روی شانه هایت بگذارم.....خاطره های زیادی برای گفتن دارن.نمیتونم بنویسم.خسته و کلافه ام.نمیدونم چه مرگمه.نوشتن همشونو میذارم به عهده ی صدفی جونم.از دوستای گلم ممنونم.خصوصا صدفو باران که با مهربونی ها و شوخی هاشون دلمو آروم میکنن.با اینکه میدونم تو دل هر دوشون چی میگذره.دوست یعنی این.نمیدونم چه طور ازشون تشکر کنم.یه دوست گل دارم به اسم سپیده.واسش دعا کنین.به یه مشکل خیلی بزرگ بر خورده.خودم پریروز واسش نماز خوندم.دعا کنین به آرامش برسه.واسه منم دعا کنین.حالا بریم سراغ بازي که صدفی دعوتم کرده.یه جمله با ۶ کلمه.

شاید که بازگردم...اگر فردا بیاید

حالا بریم سراغ اون شعری که قولشو داده بودم و همتون یادتون رفت.اسمش اسیره

تو را خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم

                                              ز پشت میله های سردو تیره

                                               نگاه حسرتم حیران به رویت

                                               در این فکرم که دستی پیش آید

                                                و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

                                                در این فکرم و من دانم که هرگز

                                                 مرا یارای رفتن زین قفس نیست

                                                اگر هم مرد زندانبان بخواهد

                                                دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها،هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

                                               اگر ای آسمان خواهم که یک روز

                                               از این زندان خاموش پر بگیرم

                                              یه چشم کودک گریان چه گویم؟

                                                ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

خوب حالا اینم واسه اون دوست عزیز که گفت از خودت بنویس.ممنونم مهربون.امیدوارم کردی

 

"وآن زمان که پروانه های خیال بر باور عشق اوج میگیرند،لذت گرمای خورشید را به یاد آر.و به یاد آر که خداوند چگونه عشق را در وجود گلی نهاد.بيا لحظه اي،فقط چند لحظه مشغله هاي زندگي را كماكان  كنار بگذاريم و در درياي عشق پروردگارمان غوطه ور شويم.به راستي كه يگانه حقيقت زندگي ما در عشق او خلاصه ميگردد"

واي كه اينقدر حيفم مياد.كلي خاطره دارم.نوشتنم نمياد

در هر صورت دوستون دارنم و يه آرزو واسه همتون....زندگيتان سرشار از عشق و بينشتان ژرف باد.

دوستون دارم.بوس بوس.باي

 

لینک


بی قراری ها(بدون شکلک)
سلام دوستاي گل.امروز هيچ خاطره ي خاصي واسه گفتن ندارم.تصميم گرفتم از خاك شروع

كنم...هميشه خاكو دوست داشتم.با دل و جون.خاك گلدون...خاك باغچه...خاك جنگل...مهرهاي

نماز.هميشه از دست زدن به خاك لذت بردم.گاهي وقتا با يه بيل كوچولو خاكهاي باغچه ي خونه ي

مامانيمو ميكنم...گود ميكنم...يكي از دستامو ميكنم توش با اون دست ديگم خاكارو ميريزم تو گودي براي

 چند دقيقه دستمو خاك ميكنم....خوشم مياد.خاكو دوست دارم.گاهي وقتا كه با خودم فكر ميكنم،وقتي

 ميميرم،خاك منو در بر ميگيره.....دلم يه جوري ميشه.خوشحال ميشم.از دوباره يكي شدن با خاك.باز با

 خودم فكر ميكنم كه آخه دختره ي احمق..اولا كه هنوز زنده اي...ثانيا وقتي بميري ديگه مگه جسمت

ميفهمه كه خاك چيه؟...اما نميتونم اين حسو از خودم دور كنم.مهم نيست وقتي ميميرم منو كجا خاك

كنن.تو كوير.توي دامنه ي يه كوه دور و ناشناخته....هرجا...مهم اينه كه منو "خاك"ميكنن .امروز يه حالي

ام.خيلي گريه دارم.ديشب يه توده ي گنده تو گلوم مونده بود.گير كرده بود.حتي وقتي آب ميخوردم گلوم

 صدا ميداد.اما خوبه خوب گريم نميومدوخيلي گريه داشتم.من هيچ وقت تو خونه جلوي كسي گريه

نميكنم.حتي وقتي كه مامانو بابام بحثشون ميشه كه مامانم گريه ميكنه...بلافاصله نگارو نوشينم گريه

ميكنن...بعدشم اشكاي بابام. ميبينم كه از كنار چشمش رو گونه هاش ميريزه...هي بغضمو قورت

ميدم.واسه همه چايي ميريزم.همه رو آروم ميكنم....بعد كه همه ميخوابن تازه ميرم جلوي آيينه...قيافمو

 ميبينم ..اينقدر كه خودمو نگه داشتم كه اشكام نريزه&دور چشام قرمز شده...به گلوم كه دست ميزنم

حس ميكنم كه ورم كرده...آره الان وقتشه...ديگه ميتونم بغضمو آزاد كنم.و بعد زير پتو خودمو خالي

ميكنم.و هيچ كس اشكامو نميبينه.ديشب خيلي گريه داشتم.مشكل خانوادگي نبود...يه چيز ديگه

بود...خوابيدم....نصفه شب شب رفتم پيش خالم.گفتم خاله من نميفهمم دينت چيه...خاله من نميدونم

 حرفات چيه...ولي اگه دوستم داري كمكم كن...خاله جونم تورو خدا.تو چشام نگاه كرد.با اون چشاي

عسليش.گفت بشين رو مبل...موهاتو باز كن.كش سرمو باز كردم.خاله رو به روم ايستاد.....دستاشو كرد

 لاي موهام انگشتاش با پوست سرم تماس داشت...انگشتاش سرد سرد بود.سردم شده بود..بدنم

ميلرزيد...به چهرش نگاه كردم چشاشو بسته بود..گفتم خاله حميده سردم شده.گفت چشاتو ببند

عزيزم.منم بستم.يه هو صداي خاله اوج گرفت.برام بلند بلند دعا خوند  انگشتاشو به پوست سرم فشار

داد  بلند بلند دعا ميخوند.نميدونم به چه زبوني ميخوند.دعا با آهنگو ريتم.همينطور خوند ..خوندو

خوند...من يه هو حس كردم گلوم داره سبك ميشه.دلم داره سبك ميشه...وجودم آروم شده بود اما اون

هنوز ميخوند...آره آره موقع اومدنش بود بلاخره اشكام بود...از عمق وجودم جاري شد از پاهاو از دستام

از سرم از قلبم از خونم  ..... اشكام از همش جدا شد اومد پشت پلكم بهش فشار آورد ....وادارش كرد

كه باز شه.چشام باز شد و اين سيل اشك بود كه رو گونه هاي سردم ريخت و با چشاي خيسم به خاله

نگاه كردم...چه نوراني شده بود.....و حالا...افسوس كه خاله يه خواب بودو هنوز اثر اون سبكي تو

وجودمه.و من حالا   نوشتم....از ديشب تا الان....ببخشيد كه كوتاه بود زياد خوب نيستم دوستون دارم

بوس بوس.باي...

لینک


 
برای سرودن من گریه کافیست....چرا که میدانی عاشق بارانم

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ